دوم اسفند نزدیک می شود. همانطور که خطر نزدیکتر می شود.
یکی از دوستانم می گفت: دیروز از یکی از خیابانهای زنگان رد می شدم که تابلویی در مقابل تابلوسازی نظر مرا جلب کرد. تابلویی با زمینه شخصیتهای کارتونی. روی تابلو این عبارت نوشته شده بود: مهد کودک و آمادگی خصوصی گلهای رز، تاسیس 1387 روستای ینگجه.
یئنگیجه روستایی است در حدود 20 کیلومتری زنگان به سمت میانه در منطقه زنگان چایی. این روستا دارای حدود 200 خانوار و 800 ال 1000 نفر جمعیت. هرچقدر فکر کردم که مگر می شود در یک روستا که بچه ها از همان کودکی به کارهای کشاورزی و دامپروری مشغول می شوند، یک مهد کودک سوددهی داشته باشد. آن هم در این وضعیت اقتصادی که چنین کارهایی در شهرهای بزرگ ریسک بزرگی است، چه رسد به یک روستا.
در اینجا این سوال پیش می آید که: علت وجودی از ایجاد مهد کودک چه بوده است؟ تاریخچه ایجاد مهد کودک به غرب برمیگردد. (منظور اروپا و آمریکا و کشورهای پیشرفته است) در غرب که تحول و رشد اقتصادی با سرعت رو به پیشرفت بود و کشورهای لیبرال و نظام های سرمایه داری با بازار آزاد که در آنها اصل رقابت، کسب سود بیشتر است، افراد برای اینکه بتوانند فارغ از فکر و خیال نگهداری کودکان به کار و حرفه خود بپردازند، و دولت های آنها نیز برای آمادگی بیشتر کودکان برای ورود به جامعه و آغاز آموزش کودکان از سنین اولیه، شروع به ایجاد مهد ها و محل هایی برای نگهداری کودکان نمودند. البته آغاز اینگونه مهدها توسط افراد شخصی صورت گرفت و بیشتر والدین افرادی را برای نگهداری کودکان به خانه می آوردند تا زمانی که آنها سر کار هستند از بچه ها نگهداری کنند. ولی دولت با مطالعه بر روی منافع ایجاد محلهایی ویژه، از ایجاد اینگونه مکانها حمایت کرد و خود نیز پیش قدم شد. مهدها در ازای نبودن پدر و مادران، وظیفه تربیت و نگهداری کودکان را در مقابل دریافت هزینه ای که بسته به ساعات نگهداری و نوع ارائه خدمات به کودکان، از طریق قرارداد خود با والدین دریافت می کردند.
ولی در کشورهایی جهان سوم و بویژه ایران این امر کاملا برعکس بود. در ابتدا برای نشان دادن پیشرفت خود و گرته برداری کورکورانه از غرب به این کار مبادرت ورزیدند. سپس با مطالعه دقیقتر و کاربردی کردن مهد کودکها برای رسیدن به اهدافشان، از این مکان برای پیشبرد اهداف شوم وپلید خود استفاده کردند. در حالی که هنوز هیچ نیازی به مهد کودک در جامعه سنتی ایران وجود نداشت، مهد های زیادی با هزینه دولت برای این اهداف هزینه شده و این گونه مکانها در شهرهای بزرگ و کوچک و بویژه در شهرهای غیر فارس ایجاد شدند و مانند قارچهای بهاری به یکباره در نقاط مختلف شهر و با قیمت بسیار اندک و تبلیغات فراوان نمایان شدند. رژیم منحوس پهلوی که هدف "یک ملت- یک دولت- یک زبان" را دنبال می کرد، از این امر استفاده وافی برد و وقتی دید استفبال چندان از آن نمی شود، تصمیم بر آن گرفت که کودکان غیر فارس را به مناطق فارس زبان انتقال دهد تا بتواند زبان و فرهنگ آنها را از بین ببرد. این رژیم کوردل هرچند که تا حدودی به هدف خود رسید و از طریق عقب نگه داشتن اقتصادی مناطق غیر فارس و بخصوص آزربایجان باعث شد که مردم آزربایجان خود به سوی مناطق فارس نشین روانه شوند ولی نتوانست به همه هدف خود برسد و انقلاب 57 آنها را ناکام گذاشت.
با شروع جریانهای اعتراصی از اوایل سال 56 فضای سیاسی نسبتا بازی بر جامعه حاکم بود، این امر مقداری فضای تنفسی برای ملل غیر فارس را ممکن نمود و با پیروزی انقلاب، با توجه به شعارهای انقلاب، امید به رسیدن به اهداف ملی در بین افراد این ملل در آینده نزدیک قوت گرفت و آنها شروع به مطالعه و صیانت از زبان و فرهنگ خود شدند. ولی در سال 61 این امید ناگهان به یاس تبدیل شد و همه این افراد پیشرو ناگهان بر سر دارها برافراشته شدند. پس از آن سیاستهای شوونیستی رژیم پهلوی اینبار مبدل به لباسی نو به نام اسلام شد و اهداف کثیف شوونیستی فارسگرا این بار اینگونه به دنبال رسیدن به آنها بود. انگار نه انگار که مردم برای چه انقلاب کرده بودند. در این دوره، مهد مکانی شد برای آسیمیله هرچه سریعتر فرزندان بی گناه غیر فارس به بهانه های واهی جدید: آموزش قران و احکام، آموزش سیره پیامبران و امامان و ... . رژیم جمهوری اسلامی اینبار حتی نتوانست مقاومت روستاها را تحمل کند و به جای رسیدگی به وضعیت اقتصادی و معیشتی در ابتدا با گسترش شبکه های مختلف فارسی، شروع به از بین بردن وسیله ارتباطی بین والدین و فرزندان نمود تا از این طریق تاریخچه هویتی نسل آینده را که از طریق والدین به کودکان ارائه می شد، قطع کند. در شهرها و روستاهایی که به این هدف نائل آمد، شروع به دادن امکانات اقتصادی و رفاهی برای آن مناطق نمود. برای مثال می توان به شهرهایی مثل قزوین، قسمتهایی از همدان و امروزه در شهرهایی مثل ابهر اشاره کرد. شهر قزوین را وقتی از زنگان جدا کردند که دیگر اکثریت مردم آن هویت آزربایجانی خود را از دست داده بودند و پس از جدایی قزوین از زنگان بود که امکانات اقتصادی و معیشتی قزوین بهتر شد. امروزه همان برنامه را با مقیاس وسیع تر بر سر ابهر و فردا بر سر خرمدره و زنگان و سایر شهرها خواهند آورد و اگر تلاش نکنیم فردا خیلی دیر خواهد شد. این مسئله آنقدر جدی است که حتی در اکثر روستاهای زنگان نیز با کودکان فارسی صحبت می کنند و کودک زبان پدر و مادر خود را بلد نیست. وقتی در خیابان های زنگان قدم می زنی، با دیدن یک فرد که تورکی صحبت می کند، خوشحال می شوی. انگار که در شهری غریبه و فارس زبان قدم می زنی. نمی توان شهری را مثال زد چون در همه شهرها بیشتر از زنگان افرادی وجود دارند که تورکی صحبت می کنند."از نظر علم روانشناسی بزرگترین مصیبت بشریت وقتی رخ می دهد که کودک زبان والدین خود را نمی داند. فردی که هویت والدین خود را ندارد و هیچ هویت دیگری را نیز جایگزین آن نکرده، دست به هر کاری می زند و این یک فاجعه بشری است".
برگردیم به روستای یئنگیجه. در اینجا یک حساب سرانگشتی با هم داشته باشیم تا ببینیم در یک روستا چقدر هزینه برای ایجاد یک مهد لازم است و درآمد آن چقدر است.
برای ایجاد ساختمانی با 4 اتاق و تزئینات مخصوص آن در این وضعیت اقتصادی حدود 40 میلیون تومان لازم است. (قیمت زمین در یئنگیجه با توجه به نزدیکی اش به شهر، وجود امکاناتی از قبیل گاز، برق، آب، ... و وجود منابع کافی کشاورزی از جمله آب گران است.) لوازم و وسائل بازی برای کودکان 10 میلیون تومان. هزینه خوراک و نگهداری و تعمیرات لازم در هر ماه حدود 1 میلیون تومان. 4 نفر کارمند برای نگهداری از کودکان با حقوق ماهیانه 200 هزار تومان و به علاوه هزینه آب، برق، تلفن، گاز و ... هر ماه 200 هزار تومان.
به نظر شما در یک روستای 200 خانواری چه تعداد کودک زیر 6 سال می تواند وجود داشته باشد و چه تعداد از والدین در یک روستا کودک خود را به مهد می سپارند؟ صاحب آن مهد در ازای نگهدار یک کودک چقدر باید پول بگیرد تا بتواند زیان نداشته باشد؟
با اندکی تامل به راحتی مشخص و عیان است که اگر دولت پشت این ماجرا نباشد یک شخص هیچگاه این ریسک نه، بلکه دیوانگی را قبول نمی کند که در یک روستا مهد کودک ایجاد کند و مبادرت به این کار نمی ورزد.
شاید فردا نیز نوبت روستاهای میانه، اردبیل، تبریز و ... باشد.
